روزمرگی
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠   کلمات کلیدی: روزمرگی ،سر درد

شنیده بودم وقتی آدما میرن سر کار از روزمرگی در میان یا به عبارت دیگه به روز میشن درسته به روز هستن ولی از روزمرگی خلاص نمی شن

هر روز همون کارا هر روز همون حرفا هر روز قیافه های تکراری میبینی هر روز ازت یه درخواست دارن

سرم داره میترکه از درد نمیدونم این سر درد لعنتی ازکجا پیداش شده که یه چند وقتیه امونمو بریده همت دکتر رفتنم ندارم

خیلی غر زدم حالم بد شد


 
دل نوشته امروز
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی: بارون ،ناصر عبدالهی

نمی دونم به این بارونی که الآن داره میاد میشه گفت زیبا یا نه آخه بعد از این همه وقت بارونی که میاد میخواد آسمونو تمیز کنه نه دلامونو ولی هرچی که هست حال منو عوض کرد چون قصدم چیزدیگه ای بود که بنویسم ولی ......................

هر وقت بارون میاد یاد یه شعر زیبا می افتم از ناصریای ایران:

یه روز دلم گرفته بود مثل روزای بارونی

از اون هواها که خودت حالو هواشو می دونی

اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم

تو هم منو شعر منو با همه حست می خونی

یه حالی داشتم که نگو یه حالی داشتم که نپرس

یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس

.

.

.

                                                                                   به یاد ناصر عبدالهی عزیز

شما یه تیکه از روحتونو کجا گذاشتین؟


 
مسئولیت
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤   کلمات کلیدی: دفتر خاطرات

نوشتن مسئولیت میاره و من چه مسئولیت سنگینی واسه خودم انتخاب کردم.آدم تا وقتی چیزی نگه یا تا وقتی چیزی ننویسه آزاده ولی موقعی که مکتوب بشه و گفته بشه اسیرش میشی باید پاش وایسی باید ازش دفاع کنی. یکی نیست بگه آخه دختر بیکاری ولی نه من بیکار نیستم می خوام مثل همه جوونا تجربه کنم و ازش لذت ببرم, پس خدای من کمک کن تا راه درست رو برم حرف درست رو بزنم... 

دوران نوجوانیم یه سریالی میداد به نام دنیای شیرین, شیرین دختری بود که خاطراتشو توی یه دفترچه می نوشت ,و من چقدر همیشه دوست داشتم این کارو بکنم اما وقتی به این فکر میکردم که ممکنه یکی خاطراتمو بخونه پشیمون میشدم نه اینکه چیز مخفی داشته باشم یا..... دوست نداشتم کسی متوجه بشه که من روزامو چه جوری میگذرونم و به چی فکر میکنم و ازین چیزا.....

 ولی الآن دیگه دوره ی نوشتن تو دفتر تموم شده دوره ی قایم کردن دفتر خاطرات لای لباسای تو کمد تموم شده دوره ی سکوت تموم شده الان باید حرفاتو بلند بلند بزنی فکراتو بلند بلند به همه بگی. همه چیز عوض شده منم عوض شدم دیگه دختر نوجوون نیستم که بترسم ازینکه دیگران با من و عقایدم آشنا بشن تو یه مرحله ی دیگه از زندگی هستم دوره جوونی دوره ی فریاد دوره ............................... پس توکل بر خدا مینویسم


 
آزمایشی
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳   کلمات کلیدی: آزمایشی ،تازه کار

فعلا به صورت آزمایشی مینویسم تا ببینم راضیم میکنه یا نه چون نمی خوام بعد از چند ماه کشمکش با خودم حالا که رو به وبلاگ نویسی آوردم یه وبلاگ معمولی داشته باشم. من یه تازه کارم پس بانظراتتون راهنماییم کنید.

با احترام سیم دخت